بلیط هواپیما
منوی سایت
مروری بر گذشته
آموزش سئو

تبلیغات

جهانیها
جهانیها

سامتیک، سامانه خرید اینترنتی بلیط هواپیما و بلیط قطار با بهره گیری از جدیدترین تکنولوژی های روز و کادر متخصص و مجرب خود، با پیاده سازی بستری کاربر پسند و ساده و با ارائه خدمات با کیفیت در زمینه مسافرت هوایی و ریلی به شما کمک می کند با یک جستجوی ساده بلیط هواپیما و یا بلیط قطار مورد نظر خود را انتخاب و خریداری نمایید.
این وب سایت اقدام به جمع آوری تمام اطلاعات پرواز خطوط هوایی و ریلی ایران نموده تا با توجه به نیاز کاربران سهولت اسفاده از امکانات جهت خرید اینترنتی بلیط ارزان هواپیما چارتری و سیستمی و بلیط قطار در فضای مجازی بر اساس آخرین تغییرات در اختیار کاربران قرار گیرد.

برای خرید خودرو، در بین هزاران آگهی فروش خودرو جستجو نموده و خودروی موردنظر خود را انتخاب نمایید. برای فروش خودرو، نسبت به ثبت آگهی فروش خودرو اقدام کنید.

برای خرید خودرو، در بین هزاران آگهی فروش خودرو جستجو نموده و خودروی موردنظر خود را انتخاب نمایید. برای فروش خودرو، نسبت به ثبت آگهی فروش خودرو اقدام کنید. از اخبار روز بازار خودرو و قیمت به روز خودرو مطلع گردید.

داستان تجاوز به دختر 16 ساله

داستان تجاوز به دختر 16 ساله

تجاوز,داستان تجاوز

داستان تجاوز به دختر 16 ساله

در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد.

چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:

یبشتر ساعات زندگی پدر و مادرم، در بیرون از خانه صرف می شد؛ وقتی هم که به خانه می آمدند، ما جایی در کنار آنها نداشتیم و دیگر حوصله ای برای آنها باقی نمی ماند تا با ما هم صحبت باشند آخر نمی دانید چقدر بچه ها به هم صحبتی پدر و مادرشان احتیاج دارند. من و خواهر و برادرم احتیاج داشتیم وقتی از مدرسه بر می گشتیم، ساعاتی را در کنار پدر و مادر می بودیم و با هم سری به بیرون می زدیم و در پارک و این طرف و آن طرف، قدم می زدیم. ولی وقت بیکاری پدر و مادر، روزهای جمعه بود. که جمعه ها نیز روز استراحت آنان بود، و فرصتی برای رفع خستگی هفتگی

هنگامی که پدر و مادر از سر کار بر می گشتند، من و خواهر و برادرم در کناری می نشستیم؛ منتظر می ماندیم تا آنها بپرسند که چه کرده ایم و چه می خواهیم بکنیم. درس تا کجا خواندیم و معلم در کلاس چه چیزی به ما یاد داد. ولی وقتی از نیازهای خود حرف می زدیم، فقط با کلمه «حوصله نداریم» روبرو می شدیم!

آنها همه چیز برای ما مهیا کرده بودند، جز آنچه که بعدها فهمیدم نیاز واقعی من بود. هیچگاه جرات نکردم به آنها بگویم: پدر و مادر عزیزم، تنها کار کردن در زندگی کافی نیست، قدری هم به فکر ما باشید…؛ انتظار ما دست نوازش و محبت آنان بود.

کم کم در اثر کم فکری و غفلت، و ندانم کاری خودم؛ دچار مشکلی شدم که شاید هر دختر کم تجربه و نیازمندی چون من گرفتار آن می شود. گرفتار زبان بازی دوستانی که به راحتی با سرنوشت انسان بازی می کنند. وقتی وارد دبیرستان شدم، به رغم این که پدر و مادر، کمتر کمکی به درسهایم نمی کردند؛ به تنهایی از عهده درسها برآمدم. تقریبا توانستم کمبودهای ناشی از محبت را به دست قلم بسپارم و با نوشتن مطالب ادبی، قدرت قریحه و احساسات درونی خود را به تصویر بکشم.

در اولین جلسه ادبیات، حدود نیم ساعت وقتی اضافی آوردم و دبیر از ما خواست اگر مطلب زیبا و یا شعری همراه داریم، برای شاگردان بخوانیم.

این بهترین فرصت برای من بود تا با خواندن نوشته هایم، جایی در کلاس برای خود باز کنم. قطعه ای راجع به «محبت» و پس از آن مطلبی در مورد «بی مهری» خواندم؛ که به شدت توجه بچه ها را جلب کرد.

زنگ تفریح، انبوهی از بچه ها دورم را گرفتند و خواسند دفترم را در اختیار آنها بگذارم این دفتر که در حقیقت، دنیایی از شوق و امیدم بود، بلای جانم شد.

با خواندن قطعه های ادبی، شمع هر محفل بودم، چرا که در جملات آن، نیازها و خواسته ها و محرومیتهای بچه ها بود.

دفتر انشاء چند روزی دست به دست گشت، تا توسط دختری به نام «سیما» به دستم رسید. با تعریفهایی که از نوشته هایم کرد، چنین پنداشتم که او هم به ادبیات علاقه دارد و این موضوع، ما را بیشتر به هم نزدیک کرد. کم کم این ارتباط به جایی رسید که دفاتر دیگر خود را نیز به او دادم تا نظرش را بگوید.

روزی که «سیما». دفترهایم را آورد، با حالت به ظاهر شرمنده ای گفت: «شیوا، من بدون اجازه تو دفترت را به برادرم دادم تا بخواند. او هم بدون اجازه، چند تا از اشکالاتت را نوشته است… خیلی ببخشید… کار زشتی کرده…!»

گفتم: اشکالی ندارد.

اما در جمع دفترهایم به یک دفتر دیگر برخوردم. پرسیدم: این دیگر چیست؟

گفت: راستی، برادرم بعضی مواقع مطالبی می نویسد، فکر کردم برای تو جالب باشد. لذا آوردم تا آنها را بخوانی!

من به خاطر انتقامجویی از برادرش، دفتر او را گرفتم تا با ایرادگیری از مطالبش به وی بفهمانم که بیشتر از من نمی داند.

اما شکل گیری مطالب و انتخاب جمله ها طوری بود که از نیازها و کمبودهای من خبر می داد بعدها فهمیدم که برادرش دقیقاً یک کار هماهنگ خانوادگی من، توطئه ای برای ضایع کردن من پیاده کرده است.

چیزی که خیلی از دختران هم سن و سال من نمی دانند، این است که نباید در برابر تعریفها و گفته های ظاهر فریب افراد، گول خورد. نبایست که دل به عشقهای خیابانی داد…

«افشین» در دفتری که برای من فرستاده بود، دقیقاً انگشت روی مسایلی گذاشته بود که من در طول زندگی از پدر و مادرم انتظار داشتم. در نوشته هایش از عشق و دوستی، ایمان به یک زندگی سالم سخن به میان آورده بود. اما نمی دانستم که همه این نوشته ها از دل برنخاسته، بلکه ساخته و پرداخته ذهن «افشین» بود برای فریب دادن و به دام انداختن من.

حدود دو ماه از دوستی من با «سیما» گذشت. روزی از جانب او به خانه اش دعوت شدم و برای اولین بار با «افشین» آشنا شدم-ظاهری مرتب داشت و خود را مودب و خوب نشان می داد. چیزی که خیلی از افراد در برخورد اول نشان می دهند تا زشتیهای درونشان، چهره ننماید. سخنان ظریف و شیرین می گفت، که مثل نوشته هایش به دل می نشست و آدم از شنیدنش سیر نمی شد.

هوا در حال تاریک شدن بود، از «سیما» و «افشین» خداحافظی کردم. افشین از من خواست مسافتی از راه را با من بیاید، پذیرفتم. وقتی به سر کوچه مان رسیدیم، نگاه معنی داری به من کرد و گفت: به امید دیدار….!

بدین ترتیب، دوستی من با «افشین» آغاز شد و از فردا، نامه های او که از جانب «سیما» به دستم می رسید، جلوه دیگری به زندگیم داد، بعدها فهمیدم که همه اش دروغ بود و سراب! دیگر به جای پرداختن به درس و مشق، به فکر «افشین» بودم و آینده زیبایی که برایم تصویر می کرد. دیگر به فکر پدر و مادر نبودم، حتی اگر آزاری هم از آنها می دیدم، زیاد به دل نمی گرفتم. چون دست محبت «افشین» را بر سرم می دیدم و فقط به او می اندیشیدم.

من با تمام وجود او را دوست داشتم و تمام لحظاتم را متعلق به او می دانستم. «افشین» هم، در نوشته هایش از آینده سخن می گفت و از عشق و آشیان کوچک زندگیمان که با هم خواهیم ساخت!

هفته پیش برای گرفتن جزوه های شیمی به در خانه «سیما» رفتم. از پشت در، صدای «افشین» را شنیدم که تعارف کرد داخل خانه بروم. مثل همیشه داخل خانه شدم، ولی «سیما» به استقبالم نیامد. کمی ترسیده بودم، داخل حیاط، نزدیک در ورودی ایستادم صدای «افشین» مرا به خود آورد. با لحن ملایمی گفت: شیوا خانم! هوا سرد است، چرا داخل اتاق نمی آیی؟!

گفتم: نه، فقط آمدم جزوه های شیمی را از «سیما» بگیرم، مگر خانه نیست؟ گفت: نه، با مادرم پیش دکتر رفته است.

گفتم: پس من می روم، اگر آمد، به او بگویید جزوه ها را برایم بیاورد.

«افشین» با لحن ملتمسانه ای گفت: فقط برای چند لحظه بیا داخل. ابتدا نپذیرفتم، اما کم کم درخواست او را قبول کردم. «افشین» برای نشان دادن آلبوم عکسش مرا داخل اتاق خود برد و با زبان چرب و کلمات شیرین، مرا به خواب غفلت فرو برد، و آنچه نباید بشود، شد…!

گویا یکی از همسایگان رفتن من به داخل خانه را به پدر و مادرم اطلاع داده بود. با آمدن آنها دیگر آبرویی برای من و خانواده ام باقی نماند. تمام همسایگان به تماشا ایستاده بودند. اما در این میان فقط یک چیز برایم مهم بود؛ و آن، حرفهای «افشین» بود که بارها می گفت: اگر تمام دنیا بر سرش خراب شود، مرا از دست نخواهد داد!

چند ساعت از این واقعه گذشت.

سرزنش و سرکوفتهای پدر و مادرم داغهای دل مرا تازه کرد. اما سکوت کردم.

با شکایت پدرم، از سوی کلانتری، به پزشکی قانونی رفتیم. در طول این مدت، در اندیشه بودم که بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند؛ با علاقه ای که بین من و افشین هست، همه چیز حل می شود. اما برخلاف ذهنیات من، وقتی از او پرسیدند: آیا حاضری «شیوا» را به عقد خود در بیاوری؟ او با همان چهره قاطع همیشگی گفت:

نه…!

آسمان بر سرم خراب شد. بی اختیار به گریه افتادم، اما نه به خاطر آینده سیاه خودم، بلکه به خاطر فریبی که خروده بودم. آهسته به طرف «افشین» رفتم، با صدای بلند گفتم: «افشین»! آن همه قصه های پر از محبتی که می گفتی، چه شد؟ آشیان کوچکی که می گفتی، به این زودی فراموش کردی؟ مگر نمی گفتی دوستم داری و خدا مرا برای تو آفریده است؟ چطور می توانی در این توفان سهمگین، مرا تنها بگذاری؟!

«افشین» گفت: بله دوستت داشتم، اما وقتی دیدم بی اراده هستی، احساس کردم که نه تنها به درد من، بلکه به درد زندگی کردن هم نمی خوری…!

حرفهای آخر دختر، توأم با اشک بود. اما اشکی که حاصلی برای او نداشت.

گفتم: دخترجان! تو در کمال نادانی، برای رهایی از مشکلی که تحمل آن زیاد هم سخت نبود، خود را به گردابی انداختی که خانه سعادت خود و پدر و صریحاً می گفتی و از آنها خواهش می کردی به حرفهای تو گوش بدهند، این چنین نمی شد؟

دختر فریب خورده نگاه معنی داری به من کرد و در حالی که قطره های اشک خود را پاک می نمود، گفت: اگر آنها فقط به کار فکر نمی کردند؛ اگر می فهمیدند که بچه را برای چه به دنیا می آورند؛ اگر فراغتی می یافتند که به نیازهای درونی فرزندشان نیز توجه کنند، این چنین نمی شد. هر چند خودم نیز مقصرم.

حالا آمده ایم تا قانون، حکم کند.

«افشین» به خاطر لکه دار کردن عفت من، به زندان می رود تا پس از آزاد شدن، با امید و تجربه ای بیشتر به زندگی روی بیاورد. اما من می بایست تا آخر عمرم، اسیر گناهکاری، و دامان آلوده خود باشم. ای کاش حدیث پردرد زندگیم به گوش دخترانی که سرنوشتی چون من دارند. برسد؛ تا گول ظاهر انسانها را نخورند و واقعیات زندگی را ببینند!

محبت دروغین

و اگر روزی برسد که چشمه عواطف و علایق زنان نسبت به مردان خشک و منجمد شود. بزرگترین خطرها متوجه کیان خانواده خواهد شد.

تهی پای رفتن به از کفش تنگ                                                                                                                              بلای سفر به که در خانه جنگ

سعدی

این گونه زنان، اغلب تحت تاثیر ابراز محبت های دروغین افراد بیگانه قرار گرفته- و یا برای خلاصی خویش از محط خانه ای که وجود آنها انتقام جوئی عاطفی خود را ارضاء نمی کنند، بلکه در راه وصول به هدف، آینده و سرنوشت خویش را نیز از دست می دهند.

منبع : writing.2khati.com



لینک های جذاب
وبگـــردی
نظرات کاربران

114 پاسخ به “داستان تجاوز به دختر 16 ساله”

  1. مائده می‌گه:

    واقعا جب بود حا ل کردم

  2. pershia می‌گه:

    عالييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود

  3. sahar می‌گه:

    توبه توبه!!
    وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خااااااااااااااااااااااااااااااااااااااک بر سرررررررررررررررررررررررررررررررمممممممممممم!

  4. زهرا می‌گه:

    خدا همچین ادمهایی رو لعنت کنه بگید امین
    چ

  5. مهسا می‌گه:

    درکت میکنم دخترجوووووووون
    حالاخدایی ارزششوداشت؟
    اشکال نداره تا3نشه بازی نشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  6. مهدی می‌گه:

    اشکال نداره یه تجربه ای بشه که دیگه به کسی زود اعتماد نکنی

  7. سامان می‌گه:

    عجب تجربه تلخی!حالابیخیال.یه مسلمون منو راهنمایی کنه چجوری عضو سایت شم

  8. maryam می‌گه:

    همه ی پسرا همینن

  9. negin می‌گه:

    درس خوبی بود برای دخترایی که حرف بقیه رو گوش نمی دن

  10. مشعل می‌گه:

    حق دخترای اینجوری همینه !

  11. Hadi می‌گه:

    از همه چیز بگذریم چه پسر با هوشی بوده!

  12. parisa می‌گه:

    داستانش جالب بود ولی روزانه تو کشورمون هزار ها بار از این اتفاق ها میوفته

  13. م رها می‌گه:

    با عرض سلام اولا خداوند به انسان گوهری بنام عقل داده تا به وسیله ان خوب وبدرو از هم جدا کنیم دخترا باید بدانن پسری که از راه خواهرش دست به چنین اقدامات زشتی میزند یقینا نسبت به خواهر خودش هم بی تفاوته
    خداوند هم به همه کس ی فرصت دوم میده انسان ها اگر گناهی رو مرتکب بشن خداوند ساتر انها میشه البته تا زمانی که خود بنده هم همینو بخواد ولی اگه خودش اونو فاش کنه خداوند هم دلیلی نمیبینه واسه سترش ان الله یحب التوابین ویحب المتطهرین

  14. متین می‌گه:

    اشکال نداره از این به بعد مواضب باش منم اینجور شدم توبه کردم

  15. ناشناس می‌گه:

    اشکم دراومد نهلت به ایآدمهای که اینجوری بازی میکنن بااحساسات

  16. حمزه می‌گه:

    عبرتى بشه واسه دخترخانما

  17. دوست می‌گه:

    بعضی از دختر میگن همه پسرا همین جور ین.من موندم اینا با چند تاشون دوس شدن که نظر کلی میدن.

  18. دوست می‌گه:

    بیخیال باش میگذره فقط توروهم تا پای مرگ میبره

  19. سوران می‌گه:

    دنیا همینه

  20. مهدی سقل می‌گه:

    والا چی بگم؟ اول واسه دخترا متأسفم ک شخصیت ندارن میرن با امثال افشین،بعد واسه پسرا ک غرور ندارن. اگه میخواستی تنهاییتو پر کنی با خدا پر میکردی نه با افشین.سنت کم بوده درسته ولی خرکه نبودی.خلاصه ک مهدی خیرتو میخواد.خدافظ

  21. سوفیا می‌گه:

    حقش بود دختره ی بی اراده

  22. سوفیا می‌گه:

    به درک حقش بود دختره ی بی اراده!!!!

  23. آرا می‌گه:

    خود دختره بی تقصیرنبود پسره به زور این کارونکرده

  24. داریوش mp3 می‌گه:

    این دخترای امروزی باید از این داستان درس بگیرن به نظر من این پسره افشین خیلی زیرک بوده که توانسته شیوا رو فریب بده.

  25. جواد می‌گه:

    خیلی ناداحت شدم حاضرم باهاش زندگی کنم

  26. samira می‌گه:

    فقط خدا ناظر اعمال ماست.چرا الکی نظر میدید!

  27. مهدی می‌گه:

    مریم گوه نخور همه پسرا یجورنیستن بار اخرت باشه

  28. وای می‌گه:

    خوب نباید حرفاشو گوش میکردی باید اول امتحانش میکردی 🙁

  29. انا می‌گه:

    بیچاره؟؟؟؟؟

  30. مهدی زندانی می‌گه:

    بعضی ازدخترابی جنبه اند و سریع کاردست خودشون میدن البته به بقیه بی احترامی نشه

  31. کوزی تکین اوقلو می‌گه:

    سحرجون مگه به کی دادی یا مایٔده جان ازچی حال کردی

  32. ملیسا می‌گه:

    واقعا سخته خیلی وقتی پسری دختری را بازچه خود میکند و کاری که نباید کرد را میکند و اسمه ادم را لکه دار میکند.فقط پسر این کار و نمیکند بلکه دختر هم میکند مراقب باشید

  33. مهدی زندانی می‌گه:

    افرین ملیساخانوم حرفت درست منکه 8ساله حبسم ولی میدونم این بیرون خیلی از این اتفاقا میوفته وخیلی مثل افشین میان اون تو فعلأ عزت زیاد.برای حرفام نظری که شخصیت خودتونونشون میده بگذارید

  34. Diana می‌گه:

    حرف جنبه نیست ک. حرف اعتماده نباید ب هیچ پسری اعتماد کنی ….هیچ چیز از هیچ کس بعد نیس

  35. Diana می‌گه:

    حالا این واقعیه

  36. اسپارتاکوس می‌گه:

    میدونین به تیتکانلو چی میگن(تگزاز)خدانگه داری

  37. اسپارتاکوس می‌گه:

    صفر نه صدوسی نه صدوبیست وهفت نودوسه هفتادوشش

  38. آیدا می‌گه:

    همه ی پسرا دنباله سواستفاده ان

  39. زينب می‌گه:

    به نظرمن همش تقصير پدر و مادرش بوده بعدم تقصيرخود دختره اما بگم اون پسره ظاتش بيشعور بوده وهرچيم تو زندان باشه فايده نداره……..

  40. زينب می‌گه:

    سوفيا….هروقت تونستي دختره رادرك كني بعد زرز كن مسخره افرين به داريوش وافرين به قيرت جواد،البته اگه حرفش راست باشه درمورد حرف هايي كه زدم نظربديد ببينيد خوب گفتم يانه…

  41. اسپارتاکوس می‌گه:

    خیلی کار خوبیم بوده دختره باید فوری مرفته خونه بهش میداده پسره هم میکرده

  42. امیر می‌گه:

    چه همسایه های دلقکی بودن

  43. ماندانا می‌گه:

    بنظرم ادم اراده داره اين مشكلات تنها واسه دخترخانوما نيست خواهشا دخترا پسرا بيشتر مراقب باشيد دوستان

  44. ماندانا می‌گه:

    زينب جان بانظرت موافقم_اقاجواد ممنون بابت حرفتون خيلی بادرك ومحترمين

  45. rahaaa می‌گه:

    کار پسر خعلی اشتباه بود ولی دختره بیشتر نباید گول پسررو میخورد من خودم خعلی گول خوردم ولی ن اینطوری در رابطه با دوستی وقتی دید ک ی همچین همسایه هایی هستند نباید ب داخل خونه میرفت حتی اگر اون پسره حضرت محمدم بود(توهین نکردم حضرت محمد با بعضی پسرای امروزی خعلی فرق دارن)خلاصه نباید داخل میشد بعدم با پسرا کلن باید طوری رفتار کرد ک لپ کلام دستشون بیاد پدرو مادرشم وقتی میدونستن دخترشون تو سنیه ک ممکنه این مشکلات پیش بیاد باید بیشتر حواسشونو جمع میکردن حالا هم میتونن ب خواستگارشون همه چیو توضیح بدن این دیگ غمو غصه نداره شوهر میخواد چیکا حالا اتفاقیه ک افتاده و تقصیر هر سه چهار جهت بوده ولی مقصره اصلی پدرو مادرو پسره بودن ولی بیشتر مادرو پسرو چون هرکس ب فکره خودشه ولی پدرو مادر ب فکره بچه اقا افشینم ب فکره خودش بوده و دختر بیگناهه

  46. پرینا می‌گه:

    سلام شیواجان من هم مشکل تورادارم باپسرهمسایمون دوست بودم بعداز3سال پردموپاره کردحالاترکم کرده دارم دیوونه میشم جیارکنم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا/

  47. نگین می‌گه:

    عااااالی بود

  48. BAN می‌گه:

    دختر باید اون حجاب و عفت خودشو نگه داره دختر باید جوری مقاوم باشه دربرابر این پسرا که پسر حتی نتونه بهش نگا کنه چه برسه به
    افسووووووووووووووووووس فقط افسوس
    از خدا بترسی نمیتونی به پسر نگا کنی
    این پسرایی که میگین این کارو کرد اون کارو کرددر واقعیت به اونا ادم نمیگن چون دیگه از حرف خدا گذشتن اونا از خدا ترس ندارن حرف زدن یا نگاه به همچین فردی ینی شررررررررررم

  49. نوشين می‌گه:

    اوووووخيييييييي الهي من بميرم عزيزم دلم براش كباب شد بميره الهي اون افشين اه مي خواستم اسم بچمو افشين بزارم ولي پشيمون شدم

  50. منم می‌گه:

    ایش الم بد شد همه ی پسرا همینن من تو چند تا از این چیزایی که میخونم اینجور چیزا هست اه اه واقعا از پسرا هم افتاد.

  51. یه دختر می‌گه:

    ویش راست میگی منم واقعا پسرا چندش اورن مثل ما دخترا خوب نیستن که جلوی هوسشونو بگیرن مگه نه؟

  52. ایناز می‌گه:

    منم اگه لحظهیی غفلت می کردم این بلا سرمی کردمی امدباید ی کردامتحانش م

  53. علی می‌گه:

    اول اینکه طوفان رو این طوری مینویسن دوم باید از همچین ادمایی توجامعه خجالت کشید

  54. میثم می‌گه:

    ای نامرد

  55. salman می‌گه:

    واقعا بسرا اینجورین درس
    ولی دخترا سه گزینه باشن
    یا موحجبه موحجبه باشن ۱
    ۲یاحالت متوسط
    ۳یا از این ماشین بیان بایین سوار اون ماشین بشن
    هر جا سخن از اعتماد هست نام همه بسرا میدرخشد

  56. ابوالفضل می‌گه:

    به نظر من دختررا همشون خنگن وپسرا برعکسشون

  57. ناشناس می‌گه:

    مرتضا پاشایی

  58. yazdan_yp می‌گه:

    Goooooooooooooooooood

  59. yazdan_yp می‌گه:

    Goooooooooooooooooood خیلی جالب بود

  60. omid می‌گه:

    خدا ازش نگذرد

  61. joOoOjoOoO می‌گه:

    متاسفم برای جامعه ای که توش انقد فساد رواج داره

  62. میلاد می‌گه:

    حق دخترا همینه.ای پسر بیچاره

  63. هیونا می‌گه:

    توم اخی بیچاره واقعا که درضمن دخترها منم مثل شمایه دخترم و به پسرها اعتماد ندارم ولی دلیل نمیشه به پسرا توهین کنم

  64. هیونا می‌گه:

    ببخشید به نه یه

  65. هوسنا می‌گه:

    مقصرخود دخترست
    اخه من ۱۶سال داشتم کسی جرات نداشت تو دلشم حرف بزنه چ برسه به عشق و عاشقی

  66. شقایق می‌گه:

    ابوالفضل زر نزن دخترا اکثرشون عاقلن این پسران ک هوس بازن و دنبال فریب دادن دختران

  67. علی می‌گه:

    آخه برای جی یه دختر ۱۶ساله بره تو یه خونه ای که یه پسر نامحرمه واقعا حقشه کاش

  68. نازنین می‌گه:

    واییییییی خاک عالم بر سرم

  69. شکیبا می‌گه:

    عااااااالی بود عبرتی برا مات دخترا

  70. Kazem می‌گه:

    روزی هزاربارازاین اتفاقارخ میده ولی اخرشم درس عبرتی نشده واسه دخترخانوما

  71. Kazem می‌گه:

    روزی هزار بارازاین اتفاقارخ میده ولی درس عبرتی واسه دختر خانومانمیشه

  72. Kazem می‌گه:

    روزی هزار بارازاین اتفاقارخ میده ولی درس عبرتی واسه دختر خانوما نمیشه

  73. ساحل می‌گه:

    واقعا حقش بود اخه واسه چی خونه یه پسر میره حقش بوووود

  74. حنانه SS501 می‌گه:

    واقعا داستان پندآموزی بود من که خیلی استفاده کردم از این داستان عبرتی شد برای بعدی ها ولی کو گوش های شنوا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  75. حامد می‌گه:

    دخترا احساسی هستند روحشون لطیفه ،بایه ضربه میشکنند ،قضاوت بسپرین به خدا،نعوذبالله همه خداشدین،انسان جایزااخطاست ،ادم وحواهم گول خوردن ،نکنه همتون قدیسه این،پناه برخدا،همه جوونارو به راه راست هدایت کنه

  76. helen می‌گه:

    از قیافه پسرامعلومه همشون سواستفاده گرن.
    دلم واسه دختره میسوزه .

  77. sajjad می‌گه:

    سوفیا زود قضاوت نکن ته تقصیر دختره بوده نه پسره اگه پدر و مادر توجه میکردن هیچ وقت ین اتفاق نمی افتید

  78. sajjad می‌گه:

    تجاوز محرومه. حق افشین ادامه وتمام!!!!

  79. ناشناس می‌گه:

    واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

  80. امین می‌گه:

    نمی دونم چی بگم مگه ادم چقدر بی عقل می شه که پدرو مادر خودشو رها کنه بخاطر دوستی با این افراد ولی شیوا جون غضه نخور می گذره ولی باید جبران کنی ایشاالا خدا موفقت کنه

  81. سارا می‌گه:

    واقعا واسه شعور همچین پسری تاسف میخورم
    وهمچنین برای سست وبی اراده بودن اون دختر

  82. sara می‌گه:

    اشکالی نداره عزیزم منم کشیدم ولی نه مثل تو

  83. ماها می‌گه:

    خود کرده را تدبیرنیس. ….البته اقاافشین هم جوابشو یااز خاهرش یااز دخترش خاهد کشید…..عشق وعاشقی و احساس تواین قرنها همش شعاره

  84. یه نفر می‌گه:

    بایدبرای خانواده ی اون دختر هم متاسف بود چرا که دختر اگه در محیط خانواده احساسات خودش رو تخلیه نکنه ب زودی فریب میخوره واقعا واسه افشین هم متاسفم

  85. عسل می‌گه:

    چه بد اما من به دوستم اعتماد دارم اون خیلی خوبه به من این پیشنهاد رو کرد اما من قبول نکردم دیگه بی خیال شد فقط در حد رستوران رفتن و اس ام اس دادنیم با هم.افشین گناهی نداشت دختره نباید میرفت تو باید سریع فرار میکرد

  86. عسل می‌گه:

    حق دختره بود نباید میرفت تو خاک برسر هردو تای بی آبروشون

  87. fatemehe می‌گه:

    دوستان زود قضاوت نکنین همه ی ما خطاکردیم البته ن اینجوری بعدشم انسان ک معصوم نیس هرانسانی جایز الخطاست خودتونو بجا دختره بزارید چیتون میشه؟؟؟؟؟؟
    ازخدا میخوام بش صبر بده وبتونه زندگیشو از اول شروع کنه بدون غم وقصه امیدوارم همه ی مسلمونا دیگه گول نخورن آرزوی موفقیت وبرا همه دارم
    ای کاش همه ی پسرای دنیا مثل جواد بودن
    داداش جوادواسه همیشه اینجوری باش واصلا تغییرنکن وامیدوارم بقیه پسرااز جواد ی ذره فهم یاد بگیرن البته بجز بعضیا

  88. دردونه می‌گه:

    به نظر من دختر هم مقصر بوده میت.نسته داخل نره یا هر چیز دیگه ای
    اما پسره هم واقعا ذات خرابی داشته

  89. سهیلا می‌گه:

    وقتی توجامعه ی ماواسه پسراهیچی عیب نیست به خودشون اجازه هرکاری میدن ولی بیچاره دخترهاپاشونوکج میزارن هزارتاحرف براشون درست میکنن

  90. nasim می‌گه:

    حقش بوده ایکبیری

  91. saba می‌گه:

    حقش نبود فقطمیخواسته تهییشو پر کنه ولب اقایونم ببخشند همه پسرا مثل همند ارزش یه نگاه رو هم ندارن

  92. سهیلا می‌گه:

    خاک برسرش کثافت

  93. روژینا می‌گه:

    به نظر من کرم خود درخته تا دختر نخواد پسر هیچ کاری نمیکنه

  94. mahsa می‌گه:

    عزیزم ,دختر بیچاره

  95. به تو چه می‌گه:

    یعنی چی حقش بود حقش بود
    گناه رو پسره کرده جورشو دختره کشیده
    تازه اینا میان میگن حقش بود
    یکم فکر کنین

  96. raha S می‌گه:

    همه چی تقصیر بدر و مادر اشغالش بوده کثافتارو باید دار زد خو معلومه دختر ب این سن و سالی باکم بود محبتی که داشته این کارارومیکنه البته بسر هاهم که تا دلت بخواد اشغال

  97. raha S می‌گه:

    دختره هیچ تقصیری نداشته بسرهخیلیکثافت بوده باس جفت با بری تو دهن بسره و مامان بابای کثیفش

  98. ادریانا می‌گه:

    نمیگم دختره و پسره مقصر نبودن ولیمقصر اصلی پدر و مادرشن ک نمیدونم برا چی بچه دار شدن اگه تامین نیازای فرزنداشونو فقط تو پول میدیدن.اون دختره بیچاره وقتی کسی براش فرق عشق و هوس و توضیح ندادن باید از کجا میفمید این چیزا رو اونم تو این سن حساس برای پدر و مادر دختره و افشین متاسفم و برای دختره دلم میسوزه خدا همه رو به را راست هدایت کنه

  99. ادریانا می‌گه:

    البته از حق نگذریم خودشم مقصر بود

  100. Mahmood_Mean می‌گه:

    در یک کلام آدمه خوبشم هست من با دوست دخترم ۴ ساله رفیقیم کاریم با هم نکردیم هر روزم همو میبینیم

  101. پلين می‌گه:

    ایشالا به حق ابولفضل عباس به خواهر مادرشون تجاوز کنن.دامن این پدرسگا که لکه دار نمیشه دختر خونه خراب میشه.شما پسرا باشمام توروخدا یکم خودتونو جاى ما بزارین تا میخندیم اون روزا ىادشون میاد .بیناموسا اى کربلا بزنه تو کمرتون دیوثا)بد برداشت نکنین بعضى پسرا(

  102. hamed می‌گه:

    سلام.قشنگ بودولی تاسف داشت واسه جفتشون.

  103. فرشته می‌گه:

    واقعا زیبابود

  104. sh می‌گه:

    بسه بابا این حرفا چیه خاک توسریه سریا.مخصوصا اوناییک گفتن حقه همچین دختراییه.مگ چیکار کرده هااااا؟؟؟ی نفرودوستداشته و ی کاری کرده حالااون ادم ادم اشتباهی بوده.همبن.چرابتید زندگیش تباه شده باشه ؟؟؟اون فقط ی اشتباه یا ی جوونی کرده حتی اشتباهم نیست ی ندونم کاریه.ازین ب بعدش فقط باید بدونه قرارنیس همه خوب باشنو صادق.همین.اینقداحمقانه و کوته فکرانه رفتارنکنین بابا.مگ بچه این؟؟یارونامردی کرده بهش خب تموم شد رفت .دیگ بقیه حرفاهیچه.چی شدع مگ؟؟؟

  105. هستی می‌گه:

    به نظرمن ازاون روزبه بعدهر روزش عذابه خداکمکش کنه آهای آدماازخوبیها سؤاستفاده نکنین

  106. می‌گه:

    هــــــــــــــــــــــــه

  107. ناشناس می‌گه:

    خب همینه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ماه محرم | محرم 2016 ، اس ام اس و کارت پستال ماه محرم
ads
مطالب پر بیننده
تبلیغات متنی
دانلود آهنگ جدید
نبض ترانه
دانلود آهنگ جدید ایرانی
دانلود آهنگ جدید ایرانی
دانلود آهنگ جدید
آهنگ
دانلود آهنگ جدید
آهنگ
عروس
سايت عروس
خرید بک لینک
تور های لحظه آخری
ارائه دهنده معتبرترین تورها از آژانس های مسافرتی
مشاوره حقوقی
تور پوکت
مدل مو
رنگ مو
مدل لباس
دانلود فیلم
آرشیو فیلم های برتر کلاسیک و روز سینمای جهان
عکس
عکس,‌ عکس بازیگران,‌عکس جدید
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
مبلمان سام اکسون
مبلمان سام اکسون
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :)
مطالب پر بیننده
.