منوی سایت
مروری بر گذشته

داستان کوتاه سوسمار مهربان

داستان کوتاه سوسمار مهربان

داستان کوتاه سوسمار مهربان,داستان

داستان کوتاه سوسمار مهربان

ماجرای سوسمار مهربان و شکارچی ها یکی از تآثیر گذارترین داستان های کوتاهی است که می تواند دید هر کدام از شما مخاطبین را بازتر کند و تآثیر به سزایی در رفتار های روزمرۀ شما بگذارد.

بدون شک همۀ شما عزیزان با ضرب المثل از محبت خارها گل می شود آشنا هستید و حتی در خیلی از موقعیت ها به دلیل به جا بودن از آن استفاده می کنید،محبت و مهربانی کلمه ای قرآنی ا ست و از جملهٔ نزدیک ترین واژه هایی که در مقولهٔ عشق به کار می رود است و دل هر انسان سنگدلی را نرم می کند.با ما همراه باشید تا داستان جالب و کوتاه اما تآمل برانگیزی در این باره بخوانید.

داستان کوتاه سوسمار مهربان

داستان کوتاه سوسمار مهربان,داستان

روز خیلی گرمی بود، سوسماری با بچه‏ هایش توی باتلاق کنار آبگیر تن‏شان را به گل می‏زدند. از گرمای هوا کلافه شده بودند. به طرف آب رفته و بدن‏شان را در آب خنک فرو بردند.

احساس بهتری پیدا کردند و از آب خنک لذت می‏بردند. چند دقیقه‏ ی بعد، صدای وحشتناکی شنیده شد. سوسمار به بچه‏ هایش گفت: «شکارچی‏ ها در حال نزدیک شدن هستند. بهتر است که دور شوید.» بچه سوسمارها سریع دور شدند.

شکارچی ‏ها نزدیک آبگیر رسیدند. یکی از شکارچی‏ ها که اسمش بیل بود به دوستش، هری، گفت: «می‏ توانیم کیف و کفش زیبایی از پوست این سوسمارها درست کنیم.» هری گفت: «امیدوارم امروز بتوانیم سوسمار زیبایی شکار کنیم.» بعد داخل باتلاق رفت.

پاهایش در باتلاق گیر کرد. ته تفنگش را در گل فرو کرد. می‏ خواست بیرون بیاید؛ اما نمی ‏توانست. هر چقدر تلاش می‏ کرد که از باتلاق بیرون بیاید، بیشتر در گل فرو می ‏رفت. بیل دستش را گرفت؛ اما نتوانست به او کمک کند.

هری ترسیده بود و فریاد می‏کشید. بیل به اطراف دوید تا کمک بیاورد؛ اما فایده‏ای نداشت. ناگهان سوسمار به طرف هری آمد. شاید طعمه‏ ی خوبی برای بچه ‏هایش پیدا کرده بود. سوسمار نزدیک‏ تر شد. چند بار تنش را داخل گل باتلاق فرو کرد و بیرون آمد.

هری پشت سوسمار بود. سوسمار به کنار ساحل آمد، هری را روی زمین گذاشت و دوباره داخل آبگیر رفت. بیل دوید و دوستش را در آغوش گرفت و گفت: «آن سوسمار تو را نجات داد.» هری و بیل هر دو کنار هم ایستادند و دور شدن سوسمار را تماشا کردند. هری تفنگش را داخل باتلاق انداخت و گفت: «دیگر هرگز سوسماری را شکار نخواهم کرد.» هری نیز تفنگش را توی باتلاق انداخت و گفت: «من هم دیگر به آن نیازی ندارم.»

همچنین ببینید

منبع : جام نیوز



لینک های جذاب
وبگـــردی
نظرات کاربران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

فال حافظ
مطالب پر بیننده
تبلیغات متنی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :)
مطالب پر بیننده