بلیط هواپیما
منوی سایت
مروری بر گذشته

داستان طنز میخشو بکوب سر زبون من

داستان طنز میخشو بکوب سر زبون من

داستان طنز میخشو بکوب سر زبون من,داستان خنده دار

یه روزی یکی پیاده از شهر به ده می رفت


ظهر شد و گرسنه شد و زیر درختی نشست و لقمه ای رو که زنش برای تو راهی براش گزاشته بود رو بیرون اورد تا بخوره
هنوز لقمه اولو دهنش نگذاشته بود که سواری از دور پیدا شد
مرد طبق عادت همه مردم بفرمایی زد و از قضا سوار ایستاد و گفت:رد احسان گناهه
از اسب پیاده شد و به این طرف و اون طرف نگاه کرد و چون جایی رو برای بستن اسبش پیدا نکرد پرسید
افسار اسبم رو کجا بکوبم
طرفم که از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت :میخشو بکوب سر زبون من!

داستان طنز میخشو بکوب سر زبون من

همچنین ببینید

منبع : 4جوک / پ



لینک های جذاب
وبگـــردی
نظرات کاربران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب پر بیننده
تبلیغات متنی
ابزار وبلاگ
بلاگرز
دانلود نرم افزار
دانلود نرم افزار
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
بک لینک
بک لینک
قاب گوشی
قاب گوشی
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
اخبار روز
اخبار روز
دانلود آهنگ جدید
نبض ترانه
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
آهنگ
دانلود آهنگ جدید
آهنگ
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
خرید بک لینک
مشاوره حقوقی
مبلمان سام اکسون
مبلمان سام اکسون
خرید vpn
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :)
مطالب پر بیننده
.

انجمن